لعنت بر کسی که یک ثانیه !

حتی یک صدم ثانیه بنشیند و حسرت گذشته را بخورد!

چه یک روز ، چه یک سال ،چه ده سال از بهترین روزهای عمر و جوانی که تلف شد !

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط صحرا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

می دونی یکی از قشنگ ترین قسمت های یه زندگی برای یک زن چی می تونه باشه ؟

تصور کن بچه هات مرتب ازت بپرسن مامان کی چهارشنبه می شه ؟ بعد تو توی دلت نگران باشی که نکنه به این قول هم وفا نشه ! بعد سه شنبه که بشه ببینی بچه ها حتی وسایلشون رو هم توی نایلون گذاشتن !

تو اونقدر هول باشی که بخواهی حتی نوبت دندون پزشکی عصر چهارشنبه ات رو به هم بزنی مبادا که بهانه ای باشه برای اینکه قولی که به بچه ها داده شده عملی نشه !

روز چهارشنبه از ساعت 3 به بعد نگران هر صدای زنگ موبایلی هستی که نکنه باعث بشه بیاد و بگه من می رم جایی و بر می گردم !

جالب ترین بخش قضیه مربوط به این هست که می بینی بچه ها حتی لقمه نون و حلوا ارده هم برای اونجا برداشتن . حتی سیب هم برداشتن و حتی سن ایچ هایی که جیره اون روز مهد و مدرسه شون بوده رو نخورده اند برای اینکه اجازه ندارن بیشتر از یه دونه در روز بنوشن و خب ترجیح دادن اون جیره مربوط به شب باشه !

می دونی یکی از قشنگ ترین قسمت های یه زندگی برای یک زن چی می تونه باشه ؟

حتی اگر از درد ترمیم سه تا دندون به خودش بپیچه ؟

می دونی ؟

اون لحظه ای هست که می بینی صدای قدم هاشون توی راه پله ها میاد و با سرعت در هال رو باز می کنن و می پرن توی بغلت و داد می زنن مامان مامان با بابا رفتیم استخر !

مامان بابا ما رو برد قسمت عمیق !

مامان با بابا رفتیم  اتاق بخار !

مامان بابا بلامون از اونجا بستنی خلید !

مامان بابا تو راه بلامون پیتزا خلید !

مامان مامان بابا می ده نازی هم وقتی چوچولی بود به تلیلی (تریلی ) می گفت دَنده بلالی ! (گنده بلالی !)

مامان بابا گفته می خوام جمعه ببرمتون باغ پرندگان !

مامان مامان بابا گفت دو هفته دیگه که آقای بیرقدار گفته باباها بیان استخر از شنای ما فیلم بگیرن اونم میاد !

مامان مامان بابا می گه ...

بابا گفت ...

بابا قول داد ...

مامان مامان من بابامو دوس دالم !ایییییییییییییییییییییییییییین قدر زیاد!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

از وقتی شوشو سفرش رو خراب کرد خیلی حس بدی داشتم. حس می کردم ازم ناامید شدید ! حس می کردم خیلی هاتون گفتید خب اینم که این شد عاقبتش ! و بعدش سرتون رو چرخوندید و رفتید !

این حس رو تا حالا نگفته بودم بهتون. خجالت می کشیدم از همه . روم نمی شد مثل قدیما زیاد خودمو با شماها دوست بدونم . بعضی وقت ها می رفتم آرشیو وبم رو بخصوص از دی 89 تا خرداد 90 می خوندم. بعد خودم هم از خودم خجالت می کشیدم . به خاطر کاری که دیگری انجام داده بود یا بهتره بگم کاری که دیگری می خواست انجام بده و ولش کرد و رفت !

خیلی حس بدی بود . زیاد بهش فکر نمی کردم اما به هر حال وجود داشت و اتفاقا هر روز هم پررنگ تر می شد . گاهی روزا می شد که دلم می خواست باز کنم و بنویسم که چقدر دلم گرفته و چقدر دلم هوای زمستون سال 89 و اون همه شور و حال رو کرده ! یا حتی سالهایی قبل تر . همون موقع ها که می رفتم نارانان . می رفتم کلاس قدم ! انگار یه چیزی رو توی سالهایی که از دست رفته بود جا گذاشته بودم. و حس می کردم شما هم دیگه منو نمی شناسید !

این روزها دیگه حتی رویا هم نداشتم و حس می کردم شما هم می فهمید ! این من بودم با این همه رویا ؟

شروع پست قبل صرفا یه بازی وبلاگی بود و بس . اما من امروز صبح بعد خوندن این همه کامنت خیلی شرمنده شدم ! دیروز هم همینطور ! باورم نمی شه ! راستش من لیاقت این همه توجه رو ندارم ! می دونید که زود جو گیر می شم . خیلی منو شرمنده کردید . باورم نمی شه این همه آدم همراه همیشگی یادداشتهای من باشن . اونم این همه روز ! درسته که خیلی ها گفتن که با خیلی از عقاید من مخالفن ! درسته که خیلی ها حتی برام نوشتن که یک بار هم کامنت نذاشتن اما شاید باور نکنید من امروز صبح خیلی خیلی احساس غرور می کنم . وقتی می بینم این همه دعای خیر پشت سر خودم و جوجه هامه نباید خوشنود باشم ؟ وقتی می بینم هر کسی از یک گوشه دنیا یه جوری داره منو همراهی می کنه نباید به خودم ببالم ؟

البته امیدوارم این جو گیر شدن و این به خود بالیدن سرانجام این یادداشتها نباشه . امیدوارم هیچ وقت از من ، یه زن ِ معمولی ِ ایرانی که سه تا عشق آسمونی توی دلش همیشه بوده و هست و خواهد بود و همه تلاشش اینه که هر روز بهتر از روز قبل باشه ناامید نشید . امیدوارم بتونم واقعا اونی بشم که شما ازم انتظار دارید .

امروز نمی تونم پست بذارم.باید بشینم یکی یکی کامنتها رو جواب بدم. نه فقط با یک شکلک یا با یک گل . باید با دقت بخونم و با دقت جواب بدم. فقط موندم چجوری جواب محبت این همه دوست ناشناسی که خصوصی به من ابراز لطف داشتن رو بدم ؟ اولش می خواستم برای همه خصوصی ها ایمیل بزنم اما تعداد اونها چیزی حدود 300 ایمیل می شه ! می دونین که من نمی تونم 300 ایمیل بفرستم . ولی دلم می خواد بدونید و مطمئن باشید که همه همه همه شماها رو خیلی دوست دارم . خیلی ممنونم. بعد از پست دیروز همه سعی خودم رو می کنم که کمتر اشتباه کنم. حواسم هست که این همه آدم حواسشون به منه !

پ ن : بازی هنوز تموم نشده ها . هر کسی خودش رو معرفی نکرده بپره بره پایین !چشمک

راستی یه چیزی هم بگم و برم . اینکه بعد خوندن کامنتهای شما در پست قبل بین اون همه احساسات خوب فقط یه حس بد هم کردم. اونم اینکه خداییش من چقدر بی سوادم ! یعنی باید برم برا فوق ثبت نام کنم ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

راستش فکر میکنم شماها تقریبا منو می شناسید . به هر حال شروع وبلاگ نویسی ام رو با مرور خاطرات کودکی ام شروع کردم تا رسیدیم به خاطرات امروز ! یادمه یه بارم یه بازی وبلاگی بود که از 5 نفر می خواستیم ما رو نقد کنن و من از طرف زنجبیل بانوی ...(زنجبیل هنوزم وب منو می خونی ؟ می خواستم بنویسم زنجبیل بانوی مرحوم !چون یه شخصیت مجازی بودی که کلا ناپدید شدی !اما گفتم شاید ناپدید نشده باشی و به جاش نامرئی شده باشی !)دعوت شدم و توش شرکت کردم. پس تا حالا نقد هم شده ایم !

اما من چی؟

من چقدر شماها رو می شناسم ؟

می دونم که آمار وبلاگ هیچ وقت نشون دهنده خوانندگان وبلاگ نیست . یه عده هستن که خب تصادفی میان . یه عده هستن که بابت لینک ها میان ! یه عده هستن که روزی دو سه بار سر می زنن !

اما خب این رو هم می دونم که هستن کسانی که هر وقت بیان نت و فرصتش بشه حتما به اینجا سری می زنن !

من هم دلم می خواد این عده رو بشناسم ! به قول معروف مشتری های دکونم رو . اصراری ندارم که حتما ریز به ریز مشخصاتتون رو بدونم . دلم می خواد بدونم فلانی که مثلا از فلان جا خواننده وبلاگ منه چند سالشه ؟ چی خونده ؟شغلش چیه ؟ چجوری با وب من آشنا شده ؟ وضعیت خانوادگی اش از این لحاظ که چند تا بچه داره و اینا چجوریه ؟ و یه سوال که خیلی برام مهمه اینه که 5 تا وبی که اول از همه می ره سراغش کدوماس ؟ و اگر وب یادداشتهای صحرا هم بین اینهاست دلیلش برای این انتخاب چیه ؟چقدر افکارش با نویسنده وب یادداشتهای صحرا همخونی داره ؟و اگر این همخونی خیلی کمه پس برای چی مشتری دائم اینجاست ؟

اصراری ندارم که همه خواننده های همیشگی وبم همیشه و برای هر پست کامنت بذارن . خب یکی حالشو نداره !یکی حرفی برای گفتن نداره !یکی نظراتش خیلی مغایرت داره با من و حوصله بحث نداره و خلاصه هر کسی به یه دلیلی می خواد ننویسه دیگه ! اما این بار خواهش می کنم همه خواننده ها شرکت کنید توی بازی .لزومی هم نداره همه سوالات رو جواب بدید . دیگه خودتون هر چی که لازم می دونید که من اجازه دارم در مورد شما بدونم بگید. من قول شرف می دم که اسرارتون پیش خودم محفوظ بمونه . در ضمن من چیز سری هم از شماها نمی خوام. می تونید با هر اسمی دوست دارید کامنت بذارید . من فقط می خوام خواننده های وبلاگم رو بهتر بشناسم و بدونم بیشتر چه قشری از جامعه مشتری وب من هستن ؟ اما خواهش می کنم حداقل سوالات آخر رو جواب بدید. منظورم 5 وبی که همیشه می خونید و ...!

و اگر هم دوست ندارید اطلاعاتی بدید دلیلش رو بگید . اینکه به من بی اعتماد هستید یا به دنیای مجازی یا اصلا لزومی نمی بنید !

پ ن : می دونم انجام این بازی برای بعضی از شماها کمی سخته . درسته بعضی از آیتم هاش قبلا توی بازی های دیگه تکرار شده اما حس می کنم نتیجه کار نتیجه جالبی خواهد شد ! مثل این می مونه که متوجه بشی رفقایی که با هم رفتید یه جا مهمونی چقدر با شما همخونی دارند !در ضمن هر کسی که دوست داره می تونه این بازی رو توی وبش انجام بده . اسم بازی رو هم می ذاریم "ببخشید شما؟"

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |

یه جورایی این اواخر حس می کنم چشم بصیرتم توی دنیای مجازی بیدار شده !

و این شاید اولش به نظر خیلی خوب بیاد اما در واقع باعث می شه خیلی اوقات دلم بخواد بالا بیارم !

انگار حالا یه جوری شدم که چهره واقعی خیلی ها رو می تونم بشناسم . از وبلاگ نویس گرفته تا کامنتر !

البته وقتی می گم کامنتر بیشتر منظورم کامنترهایی است که مدتهاست می شناسمشون !

این روزها راستش حالم از دنیای مجازی به هم می خوره . دلایلش متعدده ! ترجیح می دم نخوام یکی یکی از همش اسم ببرم ! اما شاید مهمترینش این باشه که این روزها خیلی ها رو می بینم که بیشتر شبیه به آدمای عقده ای هستن که کاری ندارند جز اینکه بشینن و دستشون رو بزنن زیر چونه و خودشون رو بالای بالا تصور کنن و بقیه رو ولو شده روی زمین مشغول بوسیدن کف پاشون ! وبلاگایی که کارشون یا فحش دادن به مادرشوهر و جاری ودر و همسایه و اخ و پیف کردن براشونه (ناله کردن و غر زدن منظورم نیست !منظورم دقیقا اخ و تف کردن دیگرانه )  یا اگر خیلی دیگه روشنفکر باشن این اخ و تف کردن رو بسطش می دن به دنیای اطرافشون و مملکت و روزگار! البته انتقاد خیلی هم خوبه . اما اینکه خودت رو تافته جدابافته از دیگران بدونی دیگه ...

خب لابد می گید اگر دوست نداری نخون ! اتفاقا من از نوشته ها انتقاد نمی کنم .بعضی از نوشته هار و دوست دارم و می خونم و خواهم خوند حتی اگر دیدم نسبت به نویسنده اینی باشه که گفتم . اما چون آدمی هستم که هر چی تو کار م باشه دروغ تو بیان احساساتم رو بلد نیستم نمی تونم نگم که از نویسنده مجازی خیلی از وبلاگای مجازی و نوع نگاهشون به اطرافیان واقعا حالم بد می شه !و خب اینو نوشتم که بگم فلانی و فلانی و فلانی ...دیگه دلم نمی خواد ببینمتون ! هم توی وبلاگم و هم توی صفحه نظراتم !

گاهی حس می کنم بعضی ها آدم رو خر تصور می کنن . طرف آدرس وبلاگش رو عوض کرده . بعد لینکش توی وب من هنوز همون لینک وب قبلی است و چون من خیلی کم نوشته هاش رو می خونم اصلا متوجه نشدم که لینکش عوض شده . اما چون یخورده بازدیدهاش زیاده بهش بر می خوره که مث آدم بیاد بگه فلانی لینک منو عوض کن . لابد کلاس وبش میاد پایین . بعد دو سال که مثلا ما رو لینک کرده اومده و با آدرس وب قبلی اش کامنت می ذاره که فلانی من رمزت رو ندارم ! می شه بهم رمز بدی ؟فک کن دقیقا بعد دوسال!

بعد که می رم بهش رمز بدم می بینم آگهی عمومی داده که ما از اینجا رفتیم فلان جا !

خب منم نامردی نمی کنم و بهش رمز نمی دم. فقط می رم براش یه کامنت می ذارم با این مضمون که فلانی لینکت عوض شد ! این یعنی اینکه خر خودتی !این خیلی وقت بود که رو دلم بود و می خواستم بگم . حتی همون روز هم یه پست با این مضمون نوشتم . اما به دلایلی اون روز پاکش کردم. اما امروز می نویسم و دلم می خواد بیای و بخونی !

یا بعضی های دیگه که دقیقا می دونی برای چی برات کامنت می ذارن !کامنت می ذارن که لابلای نوشته هاشون درباره وب خودشون تبلیغ کنن که دیگران به این واسطه برن و بهشون سر بزنن ! بازم به این عزیزان می گم که فلانی خر خودتی !خوشم نمیاد وقتی این همه شخصیت و طرز فکرمون با هم متفاوته بیای برام کامنت بذاری  و با کلمات قشنگ فقط و فقط بخوای خودی نشون بدی !می خوای تبلیغ وبت رو بکنی برو خونه دوست و رفیق هات نه وبلاگ من !وبلاگ من محل تبلیغ نیست!

واه واه یادم به یه موضوع دیگه اومد. یه بنده خدایی بود که بدجور ما رو به باد انتقاد می گرفت ! نسبت به شک هایی که درمورد شوشو داشتم . یعنی همیشه می اومد به قول خودش برای ما طومار می نوشت و دیدگاههای داشت که خب من نمی گم چرا اینطوری بود؟ اون اینطوری بود و من یه جور دیگه ! مثلا با توپ پر می اومد سراغ ما که فلانی چرا از مشروب و سیگار بدت میاد ؟ چرا به شوهرت شک داری و فلان و بیسار ! بعد سر یه چیز خیلی مسخره اومد و از دست ما ناراحت شد و بعدشم تو وبش نوشت حیف اون همه وقتی که برای ما گذاشته !

توقع داشت بریم بیفتیم به دست و پاش که فلانی تو رو خدا بازم برای ما وقت بذار!

از بعضی لحاظ خوشحالم که به خیلی ها ثابت شد که هیچ وقت احساس یه زن بهش دروغ نمی گه و خیلی ها به قول معروف حسابی خیط شدن ! بماند که کاش ما خیط شده بودیم !

حالا بعد چند وقت طرف اومده نوشته که فلانی من قبلا از دستت ناراحت شده بودم و حالا دیگه بزرگ شدم و دیگه ناراحت نیستم از دستت !

خدای من ! اوج اعتماد به نفس رو می بینین ؟

یعنی اون لحظه دلم می خواست برم خودمو دار بزنم ! اما منم باز نامردی نکردم و رفتم براش نوشتم فلانی یادم نمیاد اصلا سر چی ناراحت شده بودی !(بعدا نوشت : منظورم س . ک نیست !)

حالا هم امیدوارم اینجا رو بخونی ! خواستم بهت بگم که اصلا ازت خوشم نمیاد !لطف من و کلا دور ما رو خط بکش !

حالا که همه احساساتم رو بیان کردم باید اینو هم بگم و برم !چیزی که بارها و بارها می خواستم بگم و هر بار گفتم ولش کن !

تویی که یه روزی مثلا دوست من بودی ! تویی که مثلا اومدی تو هتل فردوسی مشهد دیدن من ! تویی که من اونقدر احمقانه در مورد احساساتم باهات حرف زدم ! باور می کنی تا حالا از هیچ کس به اندازه تو بدم نیومده ؟حتی از اونی که وبم رو حذف کرد و اون جار و جنجال بزرگ رو بر علیه من راه انداخت ! همون جار و جنجالی که من با تو در موردش حرف زدم فقط برای اینکه شکم تبدیل به یقین بشه و مطمئن بشم که اون کارها رو کی انجام داد ! بعد جنابعالی که توی هتل فردوسی مشهد دو ساعت با هم گپ زدیم و نسکافه خوردیم و خوش و بش کردیم، مثلا اومدی وب من رو نقد کردی و اونقدر احمق بودی که تا تونستی از خودت ردپا جا گذاشتی ! همون روز می خواستم بیام و با عکسی که از نمایش آی پی ات توی صفحه آمار وبلاگت گرفته بودم و باز با نمایش آی پی قبلی ات و ...لو بدم که شناختمت ! به خودت هم گفتم ! گفتم که می دونم کی هستی ! می دونی چیه ؟ از اراجیفی که در مورد من گفتی ناراحت نیستم !چون بدتر از این ها رو دیدم و شنیدم ! اما از این ناراحتم که چرا من باید اینقدر ساده باشم که اینقدر راحت فریب بخورم ؟ حالا چی شد که امروز خواستم اینو بهت بگم ؟ راستش دلیلش اینه که می خوام به همه بگم که به زودی لو می دم که تو کی هستی و دستت پیش همه رو می شه !هر چند هنوز هم یاسین من عادت داره شب ها خرسی رو تو بغل بگیره و بخوابه که تو بهش هدیه دادی !

پ ن1 : این پست رو خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ! به هر حال اینها احساسات من بود و من دلم خواست بریزمشون بیرون . ممکنه یه نفر یا صدها نفر هم باشن که همین احساسات رو نسبت به من داشته باشن ! خب خوش حلالشون !دلیلی نمی بینم که اینهایی که میان و اینجا رو می خونن همه کشته مرده من باشن !در هر صورت فقط دلم می خواد بدونید که من همینی هستم که می بینید ! صد لایه یا حتی دو لایه هم ندارم ! دقیقا همینی که می بینید!شاید به همین دلیله که این احساسات مخفی شده از روی سیاست رو امروز ریختم بیرون !

پ ن 2: کامنتهایی که اسمی از شخصی خاص ببرن تایید نمی کنم. اینها رو اونایی که باید بخونن و بفهمن خودشون می خونن و می فهمن !

پ ن 3:در ادامه این پست توی پست بعدی یه بازی وبلاگی می خوام راه بندازم . بازی جالبیه به نظرم. البته خودم اختراعش کردم. خواستم به همه خوانندگان وبم بگم که آماده باشید. این بازی مربوط به شماهاست . خودم هم باید خودم رو تقویت کنم چون ممکنه حرف های جالبی بشنوم !

پ ن 4: از همه اینها که بگذریم حیفم اومد که برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهایدی رو در بخش بهترین فیلم خارجی گلدون گلوب تبریک نگم ! امروز دو سه تا خبر مربوط به این موضوع رو خوندم و الان توی اتاق ما رییسم و همکارم دارن در مورد این موضوع بحث می کنن . منم دارم می رم که با کله بپرم وسط بحث!نیشخند

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط صحرا نظرات () |