پدر!
ما چهارشنبه شب عروسی دعوت بودیم و من پنج شنبه رو هم مرخصی بودم و نتونستم تولد حضرت علی و روز پدر رو به همه آقایان محترمی که اینجا رو می خونن و پدر شدند و احیانا هنوز پدر نشدند و قراره در آینده این افتخار نصیبشون بشه تبریک بگم. برای همین با یک روز تاخیر این مناسبت رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم پدرانی باشید مایه افتخار خانواده !
بگذریم . روز پدر هم توی خونه ما مراسم خاص خودش رو داشت . سهم مادر خونه پختن یک عدد کیک سیب و دارچین بود و سهم جوجه ها خریدن دو جفت جوراب برای هدیه (الکی گفتم ! یک جفت !) و کشیدن یک عدد نقاشی و مزین کردنش با جملات پدر دوستت دارم و پدر روزت مبارک بود !
آهان راستی سهم جوجه ها تلفن های پیاپی به پدرشون هم بود که بابا شب زود بیا ما منتظریم ! و سهم مادر هم دادن یک مسیج که امشب رو به خاطر بچه ها زود بیا خونه !
و پدری که برای معدود دفعات در طول زندگی پدرانه اش ساعت نه و نیم خونه بود و سر درد هم داشت و حتی لب به کیک هم نزد و فقط جوجه هایش را بوسید و رفت که بخوابد !
اما روز عید از صبح درگیر امور کوزتینگ بودم تا عصر. و عصر بعد از بیدار شدن از خواب روزانه در کمال بهت و تعجب متوجه شدم که پدر خانواده در خانه حضور دارد !
بماند که مرتب از آشپزخانه راهی هال و از هال راهی اتاق ها و از اتاق ها راهی آشپزخانه می شد ! بالاخره و دست آخر پدرخانواده سر از اتاق در آورد و به سمت چوب رختی پشت در اتاق روانه شد و شلوار کتانش رو پوشید و ...
رفت ! بازهم رفت !
عصر بالاخره دل رو به دریا زدم و اینو براش مسیج کردم.
خوشبختی آن است که مایه آرامش دیگران باشی . امیدوارم همیشه خوشبخت باشی. عید بر تو مبارک !
این تنها هدیه ای بود که به صورت مستقیم از من دریافت کرده بود. بماند که کیک رو هم عمه جان من نپخته بود !
به بچه ها از صبح قول داده بودم که دم غروب می ریم پارک. اسکوترشون رو برداشتیم و راهی شدیم . بچه ها توی پارک اسکوتر بازی شون رو می کردند . یه بابایی بود که مواظب پسرش بود که توی زمین مشغول اسکیت بازی بود . یه بابای مهربونی بود که به بچه های منم یاد می داد که پاشون رو کجا بگذارن که تعادلشون روی اسکوتر بهتر باشه . توی زمین بازی یه بابای دیگه ای بود توی صف تاب . که نمی گذاشت بچه های بزرگتر به بچه اش زور بگن و خارج از نوبت سوار تاب بشن. اون بابای مهربون حواسش به دو تا جوجه کوچولویی هم بود که مامانشون از زور خستگی چمباتمه زده بود روی نیمکت و حال بلند شدن نداشت و بابایی هم مثل همیشه کنارشون نبود !
یه چیزی بگم ؟ می گم چقدر خوبه باباهایی که بچه هاتون رو می برید پارک و هوای اونها رو دارید حواستون به بچه هایی هم باشه که بابایی کنارشون نیست !
هر چی بود پارک خوش گذشت به جوجه ها و شکر خدا چون از اول دنیای اون دو تا بچه همینطوری بوده و بی بابا بزرگ شده اند فکر می کنند دنیای کودکی شون یعنی همین !متوجه نیستن که اطرافشون چه خبره ! شایدم می فهمن و فعلا بازی براشون مهمتره تا فکر کردن به این مسائل!
چون هوا سرد بود خیلی زود بازی رو تموم کردیم.
رفتیم شام خوردیم و بعد چون پسرای خوبی بودند اجازه دادم هر دو بیان جلو بشینن ! بدون بستن کمر بند دو تایی شاد و سرحال با شکم سیر لم داده بودند جلو و منم براشون آهنگ های دیش دان دارامی گذاشته بودم و صدای موزیک رو هم در حد معقولی زیاد کرده بودم و برای خودمون توی خیابون های شهرک چرخ می زدیم !
یه نگاه به صورت جوجه هام انداختم ! چه رضایت عظیمی توی چهره مثل ماهشون نقش بسته بود !

چه روز خوبی بود براشون ! ناهار مورد علاقشون رو خورده بودند ! به اندازه کاقی بهشون اجازه دادم بودم که با پویان اینا بازی کنن . پارک رفته بودیم . توی زمین صاف اسکوتر بازی کرده بودند.شام هم چلو کباب کوبیده نوش جان کرده بودند و حالا هم ساسی مانکن براشون می خوند و اون دو تا فرشته غرق لذت بودند !
بچه هام غرق شادی بودند و متاسفانه بعضی وقت ها پیش میاد که دیدن این حجم عظیم از آرامشی که توی صورت عزیزات می بینی و باعث و بانی اش تو بودی تو رو راضی نمی کنه !
دلت می خواد یکی هم باشه که باعث آرامش تو باشه !
دلت می خواد یکی هم برای خوشبختی تو تلاش کنه ! دلت می خواد یکی هم باشه که دیدن اشک های تو براش مهم باشه ! گاهی دلت می خواد یکی باشه که ...
بی خیال ! وقتی نیست نیست دیگه ! فکر کردن بهش چه دردی رو دوا می کنه ؟!
چیزی که هست یه شب زیبای بهاری ، توی یک شهرک خلوت و یه ماشین کوچو لو و صدای ساسی مانکن و دو تا جوجه شاد و خوشحال و یه مادره ! یه مادر! همین بودن یک مادر به یه دنیا می ارزه و جبران خیلی ازنبودن ها رو می کنه !









)





