یادداشتهای صحرا

من زنی را دیدم،نور در هاون می کوبید،ظهر در سفره آنان نان بود،سبزی بود،دوری شبنم بود ،کاسه داغ محبت بود!

وقتی خیلی خیلی خیلی دوستت داریم !

دیروز عصر وقتی از استخر برگشتم دیدم بچه ها همچنان سرگرم بازی با دارت جدیدی هستن که شوشو براشون خریده .

پرسیدم بابا کجاست ؟ گفتن که رفته کمک کارگر خونه رو تمیز کنه !

یه خواب یک ساعته کافی بود که من خستگی ام در بره و طبق سفارشات جوجه بزرگه بلند شم و پلو ماش درست کنم !

آقا یه راهی سراغ دارید برای خوابوندن دو تا وروجک توی ظهر؟

ما که هر راهی بگید از قربونت برم و فدات بشم گرفته تا پس کله ای و تهدید و محروم کردن از چیزایی که مورد علاقشونه امتحان کردیم  و بازم نتیجه نگرفتیم !

اینا رو گفتم که بگم این جوجه های ما از کله سحر تا ساعت 7 عصر همچنان بیدار بودن و البته نمی دونم دیروز خورشید از کدوم طرف طلوع کرده بود که جوجه بزرگه می اومد و ابراز گرسنگی می کرد در حدی که می خواست پلو ماش دم نکشیده رو بهش بدم !

ساعت 8 بود که شوشواس ام اس فرستاد که حاضر شید اومدم دم در بریم پارک !

اومد دم در و قابلمه پلوماش رو با چهار تا بشقاب و یه ظرف سالاد شیرازی به اضافه یه هندونه و یه فلاسک چای برداشتیم و پیاده راه افتادیم سمت پارک نزدیک خونه !

دستامون پر بود !

این شد که جوجه هار و فرستادیم دم مغازه سرکوچه که یه دلستربخرن !

- مامان دلستر سیب می خریم . برای تو هم دوغ بخریم ؟

- بخرید !

خودمون هم رفتیم دم مغازه !

"آقا یه دلستر بزرگ بدین ! سیب باشه ! .یدونه دوغ کوچولو هم بدین!"

مرد یه دلستر بزرگ سیب می ده دست جینگولک و پول رو ازش می گیره !یه دوغ هم می ده دست قلمبه خان .

دو تایی میان بیرون و هنوز بقیه پول دست یاسینه !

دو تایی جلوتر از ما در حال حرکت هستن !

رضا داره برام از این تعریف می کنه که سقف خونه بعد شستشو خیلی تمیز شده و انگار که تازه نقاشی اش کرده باشن !

دستای ما پره و آروم تر حرکت می کنیم !

اونا هم جلوتر از ما !

یهویی دو تا جوجه بعد اینکه کمی ایستادن سر جاشونو و با هم پچ پچ کردن بر می گردن سمت ما !

-         کجا ؟ کجا دارین می رین ؟

-         الان میایم ! شما برید ! ما زود میایم !

ما می ایستیم و می بینیم که دو تایی بر می گردن سمت مغازه .

بعد از چند دقیقه بر می گردن !

در حالی که دست هر کدومشون یکی یه دلستر کوچیکه !

قلمبه خان میاد جلو و رو می کنه به  باباش !

" بابایی ! برات دلستر لیمو خریدیم که خیلی دوست داری ! برای خودمون هم یه سیب کوچولو خریدیم !"

پ ن : من و همسرم دیروز غرق غرور بودیم !شاید به دلیل این همه مهربونی جوجه هامون ! و دلیل بزرگتری هم داشت البته ! بروید اینجا !

http://bolekvalolek.persianblog.ir

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

یکی هوای منو داشته باشه !

دوباره دارم سگ می شم !

حالا که هیچکی تو اتاق نیست و هیچ کار خاصی هم ندارم افتادم به جون وبلاگم و دارم آرشیو وبلاگم رو می خونم !

مثل این بی مغزها !

حالم بده ! خیلی خیلی بد!

نمی دونم چه مرگمه ؟

فقط می دونم که دارم دنبال بهانه می گردم !

باورم نمی شه این همه آشوبی که تو دلم افتاده !

این همه حس بدی که نسبت به ...

هیچی !

الان داشتم اردیبهشت 90 رو می خوندم.

سر این پست بودم !

http://sahra87.persianblog.ir/post/721/

چه دل خجسته ای داشتم من !

بعدا نوشت : راستش صبح ساعت ده مامان زنگ زده می گه رفتم برای کارگره یه فلاسک چای بردم می بینم یکی هم خودش آورده . بعد می گه بذار اینم بمونه . می گه معلومه که کارگره معتاده !

هی جلوی من می گه خاک بر سرش کنن ! هی داره در و دیوار رو تی می کشه و هی چایی می ریزه می خوره !

بعد دوباره می گه معلومه که معتاده !

مختصی زنگ زده به من هی معتاد معتاد می کنه !

هی خاک بر سرش ، مرده شورشو ببرن نبرن می کنه !

شونصد بار می گه معلومه که معتاده !

خب باشه ! به من چه که زنگ زدی به من می گی ؟

خاک تو سر اون و هر چی کثافت معتاد و غیر معتاده !

یکی نیست بهش بگه تو کار و زندگی نداری هی زنگ می زنی به من و معتاد معتاد می کنی ؟

به من چه ؟ اعصاب منو این همه ریختی به هم !

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

پدر !

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

از دست بچه ها !+ بعدا نوشت

بچه ای که تو مدرسه کیسه بوکس بقیه هست رو چه کارش باید کرد؟

بچه ای که هر روز یه گوشه از بدنش سیاه و کبوده !

یه روز یکی لگد می زنه توی پاش !

یه روز یکی بازوشو گاز می گیره !

یه روز یکی صورتش رو زخمی می کنه !

یه روز یکی سرشو می شکنه !

یه روز لپش سیاه و کبود شده !

یه روز مداد رنگی هاشو به زور ازش گرفتن !

یه روز کیفش رو گرفتن و توی حیاط یه خرس گنده نشسته روش و یه خرس گنده تر به اون خرس اولی توسط کیف بچه من سواری داده . در حدی که چرخ های کیفش شکسته !

یه روز یکی توی استخر سرشو کرده زیر آب و اونقدر با دستش سرشو نگه داشته که نزدیک بوده بچه خفه بشه !

یه روز...

یه روز ...

با این بچه که زبونش فقط برای مامان و باباش درازه و قلدر بازی ها و حرف گوش نکردن هاش فقط مال تو خونه است و  توی مدرسه مثل موش می مونه چه باید کرد؟

یا با مدیری که میاد و هر بار می گه قول می دیم دیگه تکرار نشه ؟

یا با معلمی که میاد و می گه پسر بچه ها همینن !

یا با پدری که میاد بهش یاد می ده که هر کی زدت تو هم محکم تر بزنش !

یا با مادری که نمی دونه راه پدر درسته ؟ یا راههای مسالمت آمیزی که خودش پیشنهاد داده و هیچ کدوم هم به نتیجه نرسیده ؟!

پ ن : من با این جینگولک هر روز یه مشکلی دارم ! تا این با این جثه ریزه میزه و روح حساس و زبون دراز و ... بزرگ بشه و به یه سرانجامی برسه من هفت تا کفنم پوسیده !

بعدا نوشت : شاید لازم بود اینو هم بگم که این پسرک ما خیلی تو داره اما تو سری خور نیست و تا حدی هم غد و مغروره ! یعنی اگر با سه برابر قد خودش هم دعواش بشه و طرف بهش بگه تو زیر بار نمی ره و همینه که با توجه به جثه ریزه میزه اش زودی شکست می خوره و بعد با توجه به روحیه فوق العاده حساسش اون شکست مقدمه ای می شه برای اینکه بازم بزنن تو سرش ! موندم به خدا !

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

سفرنامه + بعدا نوشت (قیمت لباسا) !

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

شوکه شدم !

سلام . بازم روز مادر و زن رو بهتون تبریک می گم .

من حدود یک ساعتی هست که رسیدم و مستقیم اومدم اداره .

نمایشگاه رفتم و کتاب دیدم و کتاب هم خریدم !

تقریبا همه خریدهام رو کردم !

و خب راضی هستم از خریدهام !

هر چند هنوز از شوکی که با دیدن لباس های کوچه برلن و حتی شانزلیزه بهم وارد شده بیرون نیومدم!بخصوص کوچه برلن !

دو تا لباس مجلسی خریدم !هم خوشگلن و هم قیمتهاشون بی نهایت مناسب !

اولی رو از ونک و دومی رو هم توی ونک دیدم و در حالی که توی پاساژ شانزلیزه بعد دیدن اون همه لباسای پولک پولکی و مونجوق مونجقی و اجق وجق (البته از نظر من !) کم مونده بود بشینم و زار زار گریه کنم یهویی همون مدل لباسی رو که تو ونک دیده بودم به چشمم خورد . اونم تو یه مغازه بیرون شانزلیره ! و البته ده تومن ارزون تر . منم سریع خریدمش !

از ونک یه مانتو هم خریدم. از جمهوری هم یکی دیگه . کفش تابستونه برای خودم و دو دست لباس هم برای جوجه ها خریدم.

همین دیگه !

الان از زور خواب دارم بیهوش میشم و با یه نایلون پر از لباس و دو تا جیب خالی در خدمت شما هستم !

پ ن : از همه دوستانی که دست به دست هم دادند و با کامنت ها و اس ام اس ها و تماس های تلفنی کمک کردند و بخصوص از شادی عزیز که حضوری همراهی ام کرد بی نهایت ممنونم. شکر خدا از هول لباس هم اومدم بیرون !

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

آفتاب مهربانی !

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

به بهانه خرید!

وقتی می رم تو آشپزخونه توی این فکرم که یه غذایی بپزم که شوشو دوست داشته باشه و جوجه ها هم با دیدنش به به و چه چه کنن !

وقتی دارم برنامه ریزی می کنم برای دیدن سریالی باید به این نکته توجه کنم که با برنامه های مورد علاقه جوجه ها و باباشون تداخلی نداشته باشه . اینه که معمولا باید تکرار سریالها رو ببینم !

وقتی می رم تو خیابون باید مرتب اس ام اسای شوشو رو جواب بدم که کجا هستم و کی میام ؟

وقتی می رم تو خیابون از دم خوراکی فروشی ها که رد می شم تو ذهنم مرور می کنم که چی به مذاق کی خوش میاد که براشون بخرم !

اوه راستی یادم نبود که بگم این رفتن تو خیابونا اگر به تنهایی باشه شاید ماهی یک بار هم نباشه !

حتی وقتی توی مطب دندون پزشکی روی صندلی مخصوص خوابیدم و دست دکتر تا آرنج توی حلقمه دارم برنامه ریزی می کنم برای اینکه کی آشپزخونه رو بسابم و کی دستشویی رو بشورم که برسم کل پنج شنبه جمعه نظافت خونه رو تموم کنم !

حقوق که می گیرم باید بشینم دو دو تا چهار تا کنم برای اینکه ببینم چقدر سهم کادوی روز مادر بذارم و چقدر کادوی تولد مینا و چقدر برای کلاس یاسین و چقدر برای اردوی مهد دانیال و چقدر برای فلان مهمونی و ...

بعد فک کن با یه ذره پس انداز که برا خودم می مونه می رم تو خیابون خرید . لباسا رو که می بینم دلم می خواد برای فرشته کوچولوهای زیبا بخرم . خب رنگ صورتی یه جوریه که انگار از پشت ویترین مغازه فریاد می زنه که بدو بیا منو بخر!

بعد یادم میاد دانیال شلوار تو خونه ای نداره ...یاسین تی شرت شیک نداره ...رضا شلوار بادی هاش کهنه شده !

حالا فرض کن بعد خریدای بالا یه چیزی هم برای خودم ببینم و بپسندم !

شونصد بار زنگ می زنم به سارا و مدلشو می گم و رنگای مختلفی که داره رو می گم و مدلای دیگه رو براش شرح می دم و مردد می مونم که بخرم یا نه ؟

آخرشم قرار می شه یه روزی با سارا قرار بذارم و با هم بیایم و بخریم.

بعد فک کن شب شده !

تو خیابون دخترایی رو می بینم که برای خودشون یه ساندویچ خریدن و نشستن کنار رودخونه و با خیال راحت دارن نوش جان می کنن !

منم دلم هوس ساندویچ می کنه . می رم که بخرم  . یکی برای خودم می گیرم و دو تا برای جوجه ها . باباشون که اهل این مدل خوراکی ها نیست .

می خوام مال خودمو بخورم . اما می بینم وقت نشستن کنار رودخونه رو ندارم. تند و تند راهی می شم به سمت خونه . تو خونه تا میام برای جوجه ها زیرسفره ای پهن کنم و بشقاب بیارم و بفرستمشون دستاشون رو بشورن یکی از ساندویچ ها توسط قلمبه خان خورده می شه .

می مونه دو تای دیگه که اونم یکی اش رو باز قلمبه خان می خوره و نصف یکی اش رو هم جینگولک . ته مونده هاش رو می رم می شینم می خورم و باز می رم سمت آشپز خونه برای جفت و جور کردن اوضاع اونجا و پخت و پز و شستشو !

...

مشهد که بودیم گلرخ دختر خواهر شوهر کوچیکه می گفت خسته شده از تنهایی !

می گفت دلش می خواد کسانی دور و برش باشن که براشون با عشق وقت بذاره !

کسانی مثل بچه !

مثل شوهر !

دلش می خواد یه جایی باشه مثل آشپزخونه که فقط مال خودش باشه !

که بره توی قلمرو خودش و حکمرانی کنه برای خودش !

می گفت از وضعیتی که داره زیاد راضی نیست !

می گفت دلش میخواد خودش تصمیم بگیره برای انتخاب ناهار ظهرش !

می گفت دلش می خواد خودش میز رو بچینه و سالاد درست کنه و از همه مهمتر منتظر بمونه که کسانی که دوستشون داره بیان و با هم غذا بخورن !

گفتم خب این کارا رو برای خانوادت بکن !

گفت تو نمی فهمی من چی می گم !

راست می گفت !

من نمی فهمیدمش !

من بر عکس او دلم تنهایی می خواست !

دلم می خواست یه دو سه روزی تنها باشم . نه جوجه ها و نه شوشو !

نه مینا و سارا و نه مامان و بابا و نه حتی فرشته کوچولوهای زیبا!

دلم می خواست یه روز صبح از خواب بیدار بشم وبرم برای خودم خرید کنم و بگردم و بدون اینکه نظر کسی رو بپرسم یا تو فکر کسی باشم کارامو انجام بدم و خودم با خودم به قول معروف برم صفا سیتی !

خیلی دلم می خواست !

شکر خدا حالا که همسفرام رفیق نیمه راه ازآب در اومدن و خودم تنهای تنها قراره راهی پایتخت بشم انگار آرزوم در شرف برآورده شدنه !

اینه که می خوام یه روز بیشتر به خودم حال بدم ! شب جمعه میام تهران . تا ظهر جمعه می رم جمهوری و کوچه برلن و یه چرخی می زنم. بعدش می رم برای خودم ناهار می خورم . عصرش با خیال راحت می رم خونه خالم . فردا صبحش هم باز میام خریدامو انجام می دم و برای خودم روز خوبی رو می سازم و بعدش شب بر می گردم به شهر خودمون . تا باز بشم یه زن مثل اون زنی که گلرخ آرزو داشت اون جوری باشه !

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

هیجان تا هیجان !

نمی دونم درصد خلافکاری شما پیر پاتال ها توی دوران مجردی در چه حدی بوده ؟ نیشخندبرای ماهایی که توی دهه هفتاد و اوایل هشتاد جوونی و نوجوونی می کردیم اوج خلافکاری یعنی اینکه دوست پسر داشته باشیم .خنده و خب بذارید براتون تعریف کنم معنی دوست پسر داشتن رو !نیشخند

برای بچه درس خون ها دوست پسر داشتن یعنی اینکه نهایتش صبح به صبح پسره دنبالت راه بیفته و تا دم مدرسه بیاد و دوباره ظهر بیاد دم دبیرستان و تا خونه بیاد دنبال تو .خنده

دنبال اومدن که می گم یعنی اینکه مثلا در فاصله 500 متری تو همینطوری راه بیاد . قهقهه

این یعنی دوست پسر داشتن !

دیگه اوج خلافکاری که می شد این بود که گاهی اوقات با دوست پسرت نامه رد و بدل کنی . نامه ای پراز کلمات کلیشه ای عاشقانه با دو سه تا عکس از قلب تیر خورده !

بعد شما فک کن توی همچین دورانی یهویی بزنه و یه دانشگاه فنی مهندسی با کلاس ...مث دانشگاه صنعتی اصفهان قبول بشی !

وااااااااااای !خیال باطل

پسرای دانشگاه ما توی سال 75 برای خودشون محشری بودن !لبخند

با اینکه همه بچه درسخون بودن اما خب تیپ ما از دانشگاه اصفهانی ها خیلی بالاتر بود !لبخند

بعد فک کن توی اون دوران ...

مثلا تصور کن با بچه های دانشگاه رفتی نمایشگاه کتاب تهران و شبش همگی با هم رفتین درکه و یهویی اون وسط جنابعالی با یکی از آقایونی که جیک تو جیکتون بیشتره تصمیم به یه پیاده روی شبانه بگیرید در حالی که عذاب وجدان شدیدی دارید که خاک بر سرم حالا باقی بچه ها چی در موردمون می گن و حالا اگر مامانم بفهمه چی می شه و ...و اول صحبت هاتون پیرامون آب و هوا و بعدش مباحث فلسفی و اعتقادی بچرخه و بعد کم کم برسه به مباحث احساسی و عشقی و اینکه آدم چجوری باید به طرفش بگه که دوسش داره و اصلا باید بگه یا نه ؟ بعد دیگه در شرایطی که بالای سر دو تا تون پر از حباب های قلبی کوچیک و بزرگ ارغوانی شده !

یهویی اون‌ آقا پسر محترم دستای شمار و بگیره تو دستاش و زل بزنه تو چشاتون و بهتون بگه که من خیلی خیلی شمار و دوست دارم !

دقت کنین که این دستاتونو گرفتن توی اون دوران یعنی دیگه آخر خلافکاری !خنده

البته شاید برای ماهایی که بچه مثبت و بچه درسخون بودیم !

خلاصه ...

خلاصه این دوستی از همون شب بین اون درختا شروع می شه و دو ماه بعدش با یه بوسه کوچولو که روی لپ های اون خانم کاشته می شه به هم می خوره !چشم

اون بوسه توی اون دوران یعنی اینکه این آقا صرفا یه مرد هوس بازه و قصد سو استفاده از تو رو داره و بس !

اما خدا وکیلی اون دوران پر بود از هیجانات این مدلی !

توی دوستی های بعدی ، اینکه انگشت طرف به انگشتت بخوره ...یا توی تاکسی صندلی بغل راننده پر باشه و مجبور باشید کنار هم توی صندلی عقب بشنید ...یا اینکه توی اردو یهویی وسط شوخی ها و مسخره بازی های پسرا ایشون یه لیوان آب بپاشه سمت دخترا و از قضا فقط مانتو و مقنعه شما خیس بشه ...

اینا دیگه یعنی موضوع برای هیجان یه هفته شما و دوستانتون و بحث های نیمه شب های خوابگاهها !

وای دیگه اوج اوج هیجان وقتی بود که با بچه ها توی کوه نوردی های کوه سِد ممد یهویی پای شما سر بخوره و در حال پرت شدن به سمت دامنه کوه ایشون دست شما رو بگیره توی دستش و حتی ...

حتی مجبور بشه شما رو با دو تا دستاش بگیره صرفا جهت نجات دادن جون شما !چشمک

اما حالا ...

حالا من موندم وقتی یه دختری توی مهمونی با دوست پسرش بلند می شه و دو تایی با هم می رن توی یه اتاق و تا صبح کنار هم فقط لالا می کنن دروغگو آیا ...آیا شدت هیجانشون به اندازه هیجان های تجربه شده توسط ما مثلا اسکول هاست ؟

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

روزهای پر مشغله !+ بعدا نوشت .

قبل هر چیز یه چیزی بگم ؟

رضا چند روزیه که داره یه کارایی می کنه !

بعد فک کن میاد به من می گه می خوام برای روز زن سورپرایزت کنم . حالا چه کار می خواد بکنه خدا می دونه ! فقط اینو می دونم که به احتمال 90 درصد آخرشم میاد و یه پولی می ده دست من می گه عسیسم نتونستم تصمیم بگیرم برات چی بخرم ؟ خودت برو هر چی دوست داری بگیر . اگر این کارو بکنه قطعا به حسابش خواهم رسید !

روزایی که در پیش رومونه روزای بسیار پرمشغله ای خواهد بود .

از یه طرف می خواهیم جابجا بشیم و تصمیم داریم خونه جدید رو نقاشی کنیم. داریم دنبال نقاش می گردیم . چون قرار شده نصف هزینه رو صاحبخونه بده برامون مهمه که هم کارش خوب باشه و هم مقرون به صرفه هم باشه !

بعدش باید اسباب و اثاثیه رو جمع کنیم . وای چقدر سخته مرتب جابجا شدن .

عروسی مینا هم قطعا توی تیرماه هست . فکر میکنم الان توی تهران فصل حراج باشه . قصدم اینه که بیام تهران برای خرید . احتمال زیاد شنبه هفته آینده میام. البته با سارا و احتمالا زیبا و هانیه میایم .راستی دانیال رو هم میارم.

می خواستم اگر جای خاصی رو سراغ دارید بهم معرفی کنید .ما با قطار میایم و خب اگر ممکنه آدرس رو از میدون راه آهن بهم بگید. برای لباس مجلسی که همه دوستان شانزلیزه رو پیشنهاد کردن . برای لباس بچه کجا برم ؟ برای مانتو هم فکر کنم همون هفت تیر و فاطمی باید برم.

البته برای این دارم میام تهران که هم لباسم و خریدهام شیک باشه و هم قیمتش مناسب تر باشه . والا همینجا هم لباس هست .

راستی به نظر شما الان بخوام بیام کمی زود نیست ؟

می ترسم دیرتر بیام و جنس های بنجول بمونه .

لطفا هر کسی هر راهنمایی بلده برام بنویسه .

پ ن : دوستانی که رمز رو خواسته بودند برای یک سری شون دیروز فرستادم برای ما بقی هم امروز می فرستم.

بعدا نوشت : بچه ها ممنونم از راهنمایی هاتون . می گم این شانزلیزه و کوچه برلن جمعه ها هم بازه ؟

  
نویسنده : صحرا ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد