::: صحرا ، مثل هیچکس :::

همان یادداشتهای صحرا ... یادداشتهای واقعی از یک زندگیِ معمولی!

پدر!

ما چهارشنبه شب عروسی دعوت بودیم و من پنج شنبه رو هم مرخصی بودم و نتونستم تولد حضرت علی و روز پدر رو به همه آقایان محترمی که اینجا رو می خونن و پدر شدند و احیانا هنوز پدر نشدند و قراره در آینده این افتخار نصیبشون بشه تبریک بگم. برای همین با یک روز تاخیر این مناسبت رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم پدرانی باشید مایه افتخار خانواده !

بگذریم . روز پدر هم توی خونه ما مراسم خاص خودش رو داشت . سهم مادر خونه پختن یک عدد کیک سیب و دارچین بود و سهم جوجه ها خریدن دو جفت جوراب برای هدیه (الکی گفتم ! یک جفت !) و کشیدن یک عدد نقاشی و مزین کردنش با جملات پدر دوستت دارم و پدر روزت مبارک بود !

آهان راستی سهم جوجه ها تلفن های پیاپی به پدرشون هم بود که بابا شب زود بیا ما منتظریم ! و سهم مادر هم دادن یک مسیج که امشب رو به خاطر بچه ها زود بیا خونه !

و پدری که برای معدود دفعات در طول زندگی پدرانه اش ساعت نه و نیم خونه بود و سر درد هم داشت و حتی لب به کیک هم نزد و فقط جوجه هایش را بوسید و رفت که بخوابد !

اما روز عید از صبح درگیر امور کوزتینگ بودم تا عصر. و عصر بعد از بیدار شدن از خواب روزانه در کمال بهت و تعجب متوجه شدم که پدر خانواده در خانه حضور دارد !

بماند که مرتب از آشپزخانه راهی هال و از هال راهی اتاق ها و از اتاق ها راهی آشپزخانه می شد ! بالاخره و دست آخر پدرخانواده سر از اتاق در آورد و به سمت چوب رختی پشت در اتاق روانه شد و شلوار کتانش رو پوشید و ...

رفت ! بازهم رفت !

عصر بالاخره دل رو به دریا زدم و اینو براش مسیج کردم.

خوشبختی آن است که مایه آرامش دیگران باشی . امیدوارم همیشه خوشبخت باشی. عید بر تو مبارک !

این تنها هدیه ای بود که به صورت مستقیم از من دریافت کرده بود. بماند که کیک رو هم عمه جان من نپخته بود !

به بچه ها از صبح قول داده بودم که دم غروب می ریم پارک. اسکوترشون رو برداشتیم و راهی شدیم . بچه ها توی پارک اسکوتر بازی شون رو می کردند . یه بابایی بود که مواظب پسرش بود که توی زمین مشغول اسکیت بازی بود . یه بابای مهربونی بود که به بچه های منم یاد می داد که پاشون رو کجا بگذارن که تعادلشون روی اسکوتر بهتر باشه . توی زمین بازی یه بابای دیگه ای بود توی صف تاب . که نمی گذاشت بچه های بزرگتر به بچه اش زور بگن و خارج از نوبت سوار تاب بشن. اون بابای مهربون حواسش به دو تا جوجه کوچولویی هم بود که مامانشون از زور خستگی چمباتمه زده بود روی نیمکت و حال بلند شدن نداشت و بابایی هم مثل همیشه کنارشون نبود !

یه چیزی بگم ؟ می گم چقدر خوبه باباهایی که بچه هاتون رو می برید پارک و هوای اونها رو دارید حواستون به بچه هایی هم باشه که بابایی کنارشون نیست !

 هر چی بود پارک خوش گذشت به جوجه ها و شکر خدا چون از اول دنیای اون دو تا بچه همینطوری بوده و بی بابا بزرگ شده اند فکر می کنند دنیای کودکی شون یعنی همین !متوجه نیستن که اطرافشون چه خبره ! شایدم می فهمن و فعلا بازی براشون مهمتره تا فکر کردن به این مسائل!

چون هوا سرد بود خیلی زود بازی رو تموم کردیم.

رفتیم شام خوردیم و بعد چون پسرای خوبی بودند اجازه دادم هر دو بیان جلو بشینن ! بدون بستن کمر بند دو تایی شاد و سرحال با شکم سیر لم داده بودند جلو و منم براشون آهنگ های دیش دان دارامی گذاشته بودم و صدای موزیک رو هم در حد معقولی زیاد کرده بودم و برای خودمون توی خیابون های شهرک چرخ می زدیم !

یه نگاه به صورت جوجه هام انداختم ! چه رضایت عظیمی توی چهره مثل ماهشون نقش بسته بود !

چه روز خوبی بود براشون ! ناهار مورد علاقشون رو خورده بودند ! به اندازه کاقی بهشون اجازه دادم بودم که با پویان اینا بازی کنن . پارک رفته بودیم . توی زمین صاف اسکوتر بازی کرده بودند.شام هم چلو کباب کوبیده نوش جان کرده بودند و حالا هم ساسی مانکن براشون می خوند و اون دو تا فرشته غرق لذت بودند !

بچه هام غرق شادی بودند و متاسفانه بعضی وقت ها پیش میاد که دیدن این حجم عظیم از آرامشی که توی صورت عزیزات می بینی و باعث و بانی اش تو بودی تو رو راضی نمی کنه !

دلت می خواد یکی هم باشه که باعث آرامش تو باشه !

دلت می خواد یکی هم برای خوشبختی تو تلاش کنه ! دلت می خواد یکی هم باشه که دیدن اشک های تو براش مهم باشه ! گاهی دلت می خواد یکی باشه که ...

بی خیال ! وقتی نیست نیست دیگه ! فکر کردن بهش چه دردی رو دوا می کنه ؟!

چیزی که هست یه شب زیبای بهاری ، توی یک شهرک خلوت و یه ماشین کوچو لو و صدای ساسی مانکن و دو تا جوجه شاد و خوشحال و یه مادره ! یه مادر! همین بودن یک مادر به یه دنیا می ارزه و جبران خیلی ازنبودن ها رو می کنه !

[ شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

جنس لطیف زنانه !

دو روز قبل شوکه شدم . وقتی شنیدم مهندس حسن سین ، دانشجوی دکترای عمران ، کارشناس مسئول گروه نظارت بر ...،کارمند نمونه اداره در سال ... در یک مشاجره خانوادگی با لگد بر شکم همسر هشت ماهه باردار خود زده است که منجر به زایمان زود هنگام همسر شده است !

البته این خبر جای شوکه شدن نداشت ! چه بسیار زن هایی که در این سرزمین در زیر مشت و لگد همین آقایان مهندس ، پزشک ، تاجر و ...دم فرو می بندند و سکوت می کنند!

شوکه شدن من از این بابت بود که آقای مهندس حسن سین بعد از تولد زودهنگام دخترش با یک دسته گل به بیمارستان می رود و قصد عیادت از همسرش را در حضور جمعی از بستگان می کند که با پرتاب دسته گل به صورتش و احیانا تعدادی دشنام و ناسزا و شاید حتی تهدید مواجه شده و آنقدر روح این آقا حساس بوده است که این پرتاب دسته گل او را به خانه می کشاند و به سمت خوردن یک شیشه سم و رفتن به دیار باقی !

به همین راحتی !

اکنون این سوال برای من مطرح است :

که ما، یعنی ما جمعیت نسوان معروف به جنس لطیف ! این همه سختی و زمختی را در کجای وجودمان پنهان کرده ایم ؟ شاید بتوان گفت در پوست کلفتمان ! والا خدا می داند در زیر این پوست کرگردنی چه ها که نمی گذرد!

پ ن : پست قبل را که خواندید! فرمودیم که وام گرفته ایم و می خواهیم پس اندازش کنیم برای روز مبادا!

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

صحرای مغموم و شکست خورده !

می دونید چرا از صبح تا حالا پست نمی گذارم ؟ناراحت

می دونید چه بلایی بر سرم اومده ؟گریه

 توضیحات : این پرینت حساب منه که دیروز گرفتم.این دستخط پایینی مال رضاست ! این کاغذ امروز صبح توی کیفم رویت شده !جوابی هنوز داده نشده !نگران

پ ن 1: به خدا قسم این پولها ، حقوق اردیبهشت و ما به تفاوت افزایش حقوق فروردین و پول مهد کودک دانیال و هدیه روز زن هم هست ! به علاوه ماهها پس اندازه که قطره قطره جمع شده !گریه

پ ن 2:برای شرکت در نظر سنجی وبلاگی اینجا کلیک کنید .

[ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

تسلیم!

تسلیم !

صبح امروز دقیقا 876 کامنت بود که درخواست رمز جدید کرده بودند + کسانی که از دیروز مونده بودند و هنوز تایید نکرده ام!و جالبی ماجرا در این است که دقیقه به دقیقه این کامنتها رو به زیاد شدن است !

فرستادن رمز جدید برای 1000 نفر یا حتی 2000 نفر هم کار سختی نیست و نهایتا یک هفته وقت می گیره !

اما ندیده گرفتن حداقل 70 درصد از این دوستان از عهده من بر نمیاد! و انتخاب 30 درصد از بین این همه خواننده !

منتی نیست ! لطفی هم نیست ! شاید بشه گفت نشونه ضعف خودمه که بهش اعتراف میکنم ! و شاید گناه دلم که طاقت نه گفتن اون هم در این حجم وسیع رو نداره !

فقط نمی دونم واقعا این نوشته های شما و این همه ابراز لطف به این وبلاگ و این همه به به و چه چه واقعی بود یا فقط به خاطر دونستن رمز !(امضا : صحرایی که این روزها به همه چیز شک دارد! می دونم که نود درصدش احساس قلبی شما بود اما خب باید شناخته باشید منو که وقتی می رم توی جو بدبینی دیگه به خودمم رحم نمی کنم!خجالت)

به هر حال تسلیم !

رمز یادداشتهای خصوصی همان رمز همیشگی که

خارها رو هم گل می کند و طراوت می بخشد به هر چه خشکی و بی حاصلی است !

پ ن 1: دو پست قبل رو پیش نویس میکنم.

پ ن 2: فکر می کنم هر کی هم رمز همیشگی رو نداشت فهمید و هر کسی که می خواست بدونه چه رمزی رو قرار بود جایگزین کنم؟

پ ن 3: البته می دونید که من دارم روی خودم کار میکنم که نه گفتن رو یاد بگیرم. من کامنت زوری نمی خوام اما شمایی که دو سه تا کامنت می نویسی که چقدر من و بچه ها و زندگیم برات مهمه و  چقدر از اشتباهات من درس گرفتی و چقدر چیزها از زندگی من یاد گرفتی سعی کن حداقل یه جوری برخورد کنی که کمی ...فقط کمی برام آشنا باشی تا اگر خودشناسی های من و تمرین نه گفتن هایم روزی به ثمر نشست که حتما هم می نشینه حداقل جز دوستان آشنا باشی برام.

پ ن 4: برای شرکت در نظر سنجی وبلاگی اینجا کلیک کنید .

 

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

مرا درک کنید !

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

شب آرزوها!

فقط کافیه باور داشته باشی که خدایی هست !

بالاتر و برتر از هر نیرویی !

یه چیزی توی باور من هست که به این سادگی ها بهش نرسیده ام و اون اینه که هر اتفاق ناخوشایندی که توی زندگی ما می افته و شاید بشه گفت هر بلایی که بر سرمون نازل می شه قطعا لازم بوده برامون !

شاید اون بلا وسیله ای بوده برای درس گرفتنمون از تجربه ها و اشتباهات تلخ گذشته !

شاید یادآوری بوده برامون برای سپاسگزاری و قدر دونستن اونچه که به داشتنش قانع نبوده ایم !

شاید اون تجربه تلخ و اون مصیب راهی بوده برای تعالی روح ما ! پیش زمینه ای برای اینکه بهتر از اینی باشیم که هستیم !

اینه که همیشه می گم خدایا راضی ام به رضای تو !

اما اینها دلیل نمی شه برای اینکه آرزوهامو از خدا نخوام !

آرزوهایی که خدا برای شنیدنش نیازی به بهانه نداره !

هر چند من امشب به بهانه اینکه می گن شب آرزوهاست می خوام در خونه اش رو یه جور دیگه ای به صدا در بیارم !

می خوام نمازی رو که می گن بین نماز مغرب و عشا باید بخونی بخونم و بعد بشینم سر سجاده ام و از خدا بخوام همه اون آرزوهایی که حتی بعضی هاشون رو فکر می کردم از صفحه دلم پاک کرده ام !

امشب اگر شما هم می خواهید یادی از دیگران بکنید من و بخصوص و بخصوص و بخصوص جوجه های منو هم فراموش نکنید !

صداقت و پاکی همیشگی بچه ها ، آرامششون ، خوشبختی شون  و سعادت و سلامتی شون رو از خدا بخواهیم . نه فقط بچه های من ! که همه بچه های دنیا نیازمند آرزوهای خوب ما هستن !

امشب از همدیگه به نیکی یاد کنیم و برای هم یه عالمه آرزوهای خوب داشته باشیم !جدای از هر کینه و بغض و دشمنی !

 

[ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

بی خیال بابا!

یکی نیست به من بگه مرض خودآزاری داری؟

خب خودم به خودم گفتم و متنبه شدم و اون پست رو برداشتم. لبخند

یه خبر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب هم دارم.از خود راضی

خیلی خیلی خیلی خیلی خوب!از خود راضی

روز پنج شنبه 2 خرداد قراره با بچه های مهد دانیال اینا بریم اردو ! باغ بانوان !خجالت

فک کن یه عالمه بچه تخس پیش دبستانی و 4 - 5 ساله با ماماناشون !خیال باطل

اونقدر ذوق دارم !لبخند

روزی شونصد بار با دانیال می شینیم برنامه ریزی می کنیم چی ببریم برای ناهار !خیال باطل

دانیال گفت داداشمم ببریم ! گفتم لازم نکرده این نق نقوی غرغرو رو هم ببریم ! بذار خودمون دو تا باشیم خوش بگذرونیم ! اونو بعدا با بابات می فرستیم استخر ! دانیال قبول کرد و گفت بزن قدش نیشخند

بعدا نوشت : راستی بابت پست قبل ممنونم. واقعا لطف کردید ! فقط یه موضوعی هست اونم اینه که من دیگه کلا بعد پست دیروز فهمیدم که شماها تبحر خاصی دارید توی اینکه منو الکی الکی ببرید بالا روی ابرا ! شماهایی که همتون قدهای بالای 165 و وزن های زیر 55 دارید به من با قد 158 و وزن همیشه بین 60 تا 67 می گید خوش اندام !گریه در ضمن دیگه کلا بی خیال خوش اندامی شدم! فاصله زیادی هست بین اندام من و اندام شماها ! پس برای چی الکی خودمو زجر کش کنم؟

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

منم خوشم اومد!

امروز وبلاگ پرنده گولو (کلیک )بودم. یعنی کلا هر وقت آپ می کنه من اونجام. از اون دسته وبلاگهاست که اصلا و ابدا هیچ رابطه آشنایی یا حتی کامنتی با نویسنده اش ندارم (همینطوری! بدون دلیل !) اما همه همه پست هاش رو می خونم !

خلاصه ! آخر پستش یه لینک گذاشته بود که رسیدم به یه بازی وبلاگی ! و دلم خواست منم انجامش بدم!لبخند

شما چه خصوصیاتی دارین ؟

 

سفید یا سبزه ؟ بلند یا کوتاه ؟ چاق یا لاغر ؟

کلا از نظر چهره چه شکلی هستید ؟

اخمو یا خنده رو ؟ با تیپ اسپرت یا ... ؟

غر غرو ؟ اهل ورزش ؟ اهل مسافرت ؟

 


اگه دوست داشته باشید میتونید عکس هم بذارید.به شرطی که خودتون عکس رو جایی آپلود کنید (به جز picofile  که برای من فیلتره !) و لینک اون عکس رو برام کامنت بذارید . اگر تعداد کامنتها زیاد بود می ذارم توی همون کامنتدونی بمونه .اگرم کم که خب می ذارمش توی یه پست جدید !


خواهش می کنم بازی کنید. بخصوص کسانی که حداقل گاهی روشن بودید و اسمتون توی ذهنم هست . دلم می خواد بدونم چه شکلی هستید . توی جواب کامنتتون می گم که چه تصوری از شما داشتم ! البته اگر لطف کنید و سنتون رو هم بگید ممنون می شم.چشمک

پ ن1 : مریم ذبیحی سلام. دیشب خوابت رو دیدم. انگار یه جایی توی یه همایش بودیم و تو داشتی سخنرانی می کردی . وقتی گفتن خانم مریم ذبیحی من گفتم من این خانم رو می شناسم. با هم چای خوردیم و گپ زدیم. امروز صبح یهویی یادت افتادم. و اینکه کجایی ؟ اگر اینجا رو هنوز می خونی یه خبری از خودت و سلامتی ات بهم بده .

پ ن 2: ببین من کم و بیش آدم خجالتی هستم توی رابطه های دوستی. چی بشه که خودم به یکی پیشنهاد دوستی بدم. اما گولو جان خیلی ازت خوشم میاد ! اگر غرورم بابت اینکه یه وبلاگ نویس قدیمی هستم و کمی هم دوستام زیادن اجازه بده می خوام بگم که خیلی هم دوستت دارم و کاش یه روزی با هم دوست بشیم !خیال باطل (انگار اجازه داد چشمک)  اگر تحویل گرفتی که با هم دوست می شیم اگرم نه که من همچنان خواننده خاموشت می مونم و پیش خودم برای اینکه خیلی ضایع نشده باشم می گم که  شایدم اصلا گذرت به اینجا نیفتاده و این پی نوشت رو نخوندی ! پس تو راحت باش توی تصمیم گیری ات !خجالت

[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

اشتباهات مرگبار!

من تازه امروز پست نازنین را دیدم. بهتر است شما هم بخوانید و بدانید.

اشتباهات مرگبار!

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]

دختر مهربون!

قبل از اینکه بیایم توی این خونه طبقه سوم یه خونه دیگه می نشستیم. یه خونه ای که آسانشور نداشت . یادمه برای اسباب کشی به این خونه اول از همه کلیه لوازم آشپزخونه رو من و مینا تنهایی با پراید من جابجا کردیم. شاید نزدیک به سی بار سه طبقه رو بالا و پایین رفتیم. شاید هم بیشتر !

وقتی پراید پر می شد و من وسیله ها رو می آوردم خونه جدید تا می اومدم وسیله ها رو بذارم توی خونه و برگردم مدتی طول می کشید . وقتی بر می گشتم می دیدم مینا تنهایی یه عالمه کارتن رو آورده پایین !

کلا مینا دختر مهربون خونه ماست ! یه دختر بی نهایت مهربون ! لازم نیست کاری رو ازش بخواهی ! خودش به صورت خودکار هر کاری از دستش بر بیاد برای بقیه انجام می ده ! اونقدر قلب پاک و صافی داره که گاهی اوقات سادگی و بی زبونی اش و اون مهربونی بیش از حدش لج آدمو در میاره ! خدا رو شکر که حامد هم درست مثل مینا خیلی بی شیله پیله و مهربونه و همینطور خانواده شوهرش . یعنی خدا خوب در و تخته رو با هم جور کرده !

مینا بسیار بسیار خواهر خوبیه !بسیار بسیار خاله مهربونیه !

نه اینکه چون خواهرم باشه دارم تعریفش رو میکنم. اینو از هر کدوم از اعضای فامیل که بپرسی می گن !

این روزها وضعیت خونه من که حسابی نا بسامانه . فرش ها رو آوردیم اما کف هال هنوز نم داره و باید دو سه روز دیگه صبر کنیم تا نمش خشک بشه. از طرفی دیگه خیلی سختم بود خونه مامان اینا بمونم . اینه که اومدیم خونه خودمون .

از اون طرف مینا اینا هم اسباب کشی دارن. دارن میان طبقه پایین خونه مامان اینا تا ایشالله خونه خودشون آماده بشه . فکر میکنم حداقل یک سالی رو اونجا باشن . مستاجر مامان اینا رفته بود و بابا با اصرار از مینا و حامد خواست بیان پیششون . برای امنیت خونشون بیشتر که البته توضیح زیادی در این مورد ندم بهتره . مینا و حامد هم قبول کردن به شرطی که مثل یه مستاجر کرایه بدن و خب با اصرارشون بابا هم قبول کرد .

دیروز ظهر که رسیدم خونه بابا اینا دیدم حامد و دو تا از دوستاش و برادرش دارن وسیله سنگین ها رو میارن . بابا هم حتی کمکشون بود . حتی یاسین و دانیال !

و رضا هم توی هال خواب بود ! این در حالی بود که حامد پای ثابت کمک به ما توی هر مراسم و هر برنامه ای است ! بگذریم ! موضوع صحبتم این نیست !

ناهار که خوردیم از مینا عذرخواهی کردم. گفتم آجی من برم خونمونو یه کم مرتب کنم. گفتم قسط کارهای منو بذار  . گفتم امروز باید یه کم خونمونو سر و سامون بدم که بریم همونجا اما ایشالله از فردا میام کمکت .

اما پام که به خونه رسید گفتم بذار یه چرتی بزنم که خب اون چرت تبدیل شد به یه خواب دو سه ساعته !

از خواب که بیدار شدم مینا زنگ زد و بهم گفت که کشوها و طبقه های یخچال و فریزرش رو در آورده و شسته و الان بلد نیست جا بزنه . گفت برم کمکش . گفتم بچه ها خوابن و وقتی بیدار شدن میام. اونم چون عجله داشت و مواد غذایی اش رو می خواست بذاره توی یخچال و فریزر گفت که میاد پیش بچه ها تا من برم کمک حامد و یخچال ها رو درست کنیم.

واااااااااااااای ! وقتی رفتم دیدم که چه خبره ! یعنی سگ می زد و گربه می رقصید . اصلا یه وضعی بود !

بعد کلی ور رفتن به کشوها و طبقه ها کارمون تموم شد . دقیقا یک ساعتی کارمون طول کشید .به حامد گفتم من عجله دارم خودت دیگه مواد غذایی رو بذار توی یخچال و فریزر.

اومدم خونه !

دیدم مینا همه ظرف های ناهارمون رو شسته ! دیدم لباس ها رو از روی بند جمع کرده و تا کرده و هر کدومو جای خودش گذاشته ! دیدم هر چی خرت و پرت بود رو از توی هال جمع کرده و تا من رسیدم داشت دو تا موکت کوچولو که توی حموم گذاشته بودم رو می شست !

راستش به این دختر چی باید گفت ؟

هر چی اصرار کردم که بابا خودت یه عالمه کار داری بیا برو گفت نه بذار این دو تا پا دری رو تموم کنم و بعد می رم !

به این دختر چی باید گفت ؟

من که مونده بودم به خدا !

یعنی یه آدم این همه با محبت ؟

فک کن وقتی می خواست بره برگشته می گه آجی ببخشید تو رو خدا که نمی تونم بیام کمکت . می گه اصلا امروز نمی خواد کاری بکنی . می گه صبح ها میام اینورو درست می کنم و عصر ها اون طرف رو !

اینه دیگه ! همچین خواهر مهربونی دارم من !

پ ن 1: البته از اونجایی که ما بسیار بسیار خودمان  و همه ایل و تبارمان را دوست داریم و بسیار سر خودمان معطل هستیم خواستیم یادتان بیاوریم که خواهر به این هم می گویند ! چشمک(کلیک)

پ ن 2: از کامنتهای بسیار پر مهرتون توی پست قبل بسیار بسیار ممنونم. از پی گیری هاتون و از زحمتی که به خیلی هاتون دادم ! واقعا شرمنده شدم ! واقعا دوستتون دارم دوست های مهربون و عزیزم !قلب

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ صحرا صبوری ] [ نظرات () ]