برگ دویست و دوازدهم (صبر ایوب می طلبیم !)
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  

یعنی من الان بعد دو ساعت تازه یکم از اون جلز و ولزم کم شده .عصبانی یعنی اگر دوساعت قبل اومده بودین سراغ من با یک عدد بمب آتش زا روبرو می شدین . یولخدا رحم کرد که شوشو سریع از راه رسید. والا من می دونستم و این دو تا وروره جادو . یعنی اگر بگم چه به سر من آورده بودند می شینین زار می زنین حسابی .گریه فکر کن سه ساعت تموم داشتم ذرت دون می کردم . ناراحتطوری که دو تا از انگشتام تاول زد .دو روز گذاشتم خیس خورد . ٧ ساعت گذاشتم رو گاز تا نرم بشه و بپزه . بعدش که پخت قابلمشو گذاشتم کنار آشپزخونه تا خنک بشه بعد بسته بندی کنم بذارم تو فریزر .گریه بعد مثلا براشون تلوزیون روشن کردم بشینن برنامه کودک ببینن . بعدشم ببخشیدا دور از جون شما خبر مرگم رفتم یه کم دراز بکشم . ناراحت به جون خودم در عرض ربع ساعت که دراز کشیده بودم کل خستگی از تنم اومد بیرون و بعد در عرض دو دقیقه که تو آشپزخونه اون دو تا رو مشغول به هم زدن مخلوط ذرتها و ماکارونی هایی که تو یخچال از ظهر زیاد اومده بود و سبزی خوردن های داخل سبد و دو تا سیب زمینی و هویج نپخته و کلی آب که رو فرش ریخته بود دیدم نزدیک بود سنکوب کنم  .گریهگریهگریه

خدایا  داشتن مثلا برام چه کار می کردن ؟

 از پشت رفتم بالا سرشون و بعدشم با چشمای از حدقه در اومده فریاد زدم

 دارین چه کار می کنییییییییییییییییییییییییییییییییییین ؟عصبانی

که دوتایی یه نگایی به من کردن تعجبو اون گندهه می گه داریم اش می پزیم .از خود راضی

دیگه بعدش نمی تونین تصور کنین چه حالی داشتم ؟! یعنی همینقدر بگم که کارم از عصبانیت گذشته بود و نشستم کف اشپزخونه و زدم تو سر خودم و شروع کردم خودمو نفرین کردن و پشت بندشم با صدای بلند گریه کردن گریهگریهگریهاون دو تا هم اولش حیرت زده منو نگا کردن ناراحتتعجب و بعدش اونا هم شروع کردن به همراهی من گریهگریهگریه

 باباشونم رسید . اینجا بود که شروع کردم به داد و بیداد و تهدید کردم که یا جای من اینجاس یا جای اون سه تا .عصبانی

رفتم تو اتاق خودمون و دوباره نشستم یه دل سیر گریه کردم و به حال ده کیلو ذرتی که دون کرده بودم اشک ریختم و دلم برا خودم سوخت . ناراحت باباشونم رفت تو هال پیششون و شروع کرد به نصیحت کردن مثلا . این عکس بد کیفیت رو هم از قیافه مثلا پشیمونشون گرفته .جالبه اون فسقلی که وظیفه هم زدن آش به عهده اش بوده همچنان ملاقه اش رو کنار خودش نگه داشته !

الان هم سه تایی رفتن بیرون و من موندم و یه قابله آش ذرت و ماکارونی و سبزی خوردن و یه آشپزخونه به لجن کشیده شده!

******************************

پ ن : این اون پستی نبود که قرار بود توش بنالیم . باشه طلبتون تا بعد!



 
 
 
>